يک داستان باور نکردنی/قضايای عجيبی رخ ميدهد در اين عروسی‌ها

قضايای عجيبی رخ ميدهد در دنيای اطرافمان.من  و ميترا دو روز پيش مراسمی گرفتيم خودمانی و ساده برای عروسی آنهم بعد از ۳ سال .از اول قرارمان مراسم و عروسی و بريز بپاش نبود.چون نه پولش را داشتيم نه حالش را.اما اصرار خانواده و اقربا ما را بر آن داشت تا مراسم کوچکی تدارک ببينيم.من کلا با عروسی و عزا و اينجور مراسمها مخالفم و اين ربطی به دين و مذهب و مدرنيسم و افکارسنتی ندارد.يکجور رفتار شخصی است که تا ميتوانم خودم را در بند آنها نميکنم.اينبار شرايط جوری شد که با اکراه مراسمی با صد نفر ميهمان برگزار کرديم و قال قضيه را کنديم.مراسم در سالن غذاخوری يک هتل که صاحبش از دوستان نزديکم است برگزار شد.هتل مهدی يک سالن دارد به ظرفيت ۱۰۰ نفر که مجبور شديم به خاطر حرف اين و آن بيست نفر هم به ظرفيت آن اضافه کنيم.فرزندان آقای دادفرما صاحب هتل درس‌خوانده رشته هتلداری و آشپزی هستند.چينش ميزها و سرو غذا در آنجا با شيوه‌ای هنرمندانه صورت ميگيرد و اين برای ميهمانان ما که همه را بانوان تشکيل ميدادند جالب توجه بوده!غذای ميهمانی پلو جوجه بود با آش دوغ و نوشابه و ترشی محلی.همه غذايشان را خورده‌بودند و چيزی دور‌ريز نشد.همين مهم بود که غذا اسراف نشود.محيط سالن با نغمه بانوان مترنم بود و ما به خاطر مصالح بين‌المللی از پخش صدای ريبه‌آميز خوانندگان خودداری کرديم.بهتر بود.صدای خانمها از آن دادو بيداد و به قول پسر‌دايی خوشگلم امير‌حسين صدای نکره موسيقی دامب‌دامبی!!! دلنشين‌تر بود.تعداد ميهمانها را با هزار زحمت در سقف صد و بيست نفر نگاه‌داشتيم.توقعات زياد است.چند نفری از نزديکان گلايه ميکردند که چرا هفت‌هشت‌تا کارت خالی به‌مان نداده‌ايد تا به دوستان دوران دبيرستان و فاميلهای آنوری و اينوری و همسايه و اينا بديم.ما برای اين مراسم نزديک ۳۰۰هزار تومن خرج کرديم.البته طی يک فقره چک سه‌ماهه که بايد از آقای دادفرما تشکر کنم.پول نقدمان که هفتصد تومن بود و مامان و بابا و خودم و همسرم جمع کرده‌بوديم برای تجهيز منزلمان که طبقه پائين خانه پدری است و برای لباس و اينجورچيزهايی که لازم بود و طلا و اينا خرج شد و الان تا سه ماه آينده بايد چند تا چک رو هم پاس بکنم.يک مراسمی هم مامان ميترا در خانه‌شان گرفت که به‌اش ميگفتند حنا‌بندان.ما که حنا روی دستمان نذاشتيم و بقيه که معتقد به اين مسئله بودند حنا‌بندی کردند و مثل اينکه خوشحال بودند.من رقص بلد نيستم و هر چه ميکنم ياد نميگيرم.در مراسم هم نتوانستم برقصم ولی بد نشد.برای هر که رقصيد کف زدم و هزارتومنی شاباش دادم.اين شاباش هم چيز مسخره‌ای است.اصول منطقی ندارد.مثل همين عروسی و دربدری مردم در مراسمات سنتی که همه‌اش حرف و حديث و گلايه و متلک و قهر و عذاب و چه چه به دنبال دارد.من با اين مراسمها به اين خاطر مخالفم که با موازين انسانی و قوانين منطقی جور‌درنمی‌آيد.دو نفر آدم با هم ازدواج ميکنند تا زندگی بکنند اما سنتهای دست‌و‌پا‌گير چنان آدمی را در بند خودش اسير ميکند که آدم ميماند چه بکند.معلوم نيست برای چه آن‌همه آدم بايد جمع بشوند و بخورند و بنوشند و برقصند و خوش باشند و بعدش هم در جايی مثل ايران و بدتر در اردبيل و شهرهای کوچک گلايه و گله‌گذاری و بد و بيراه نصيب اين و آن بکنند.من معتقدم در آغاز زندگی انسانها،بايد پدر و مادر و برادر و خواهر و دايی و عمو و خاله و عمه و دوستان بسيار نزديک در يک روز و در يک مراسم ساده و کم‌هزينه که کمر داماد و عروس را نشکند،گرد‌هم‌آيند و شادی کنند و تمام.هر که توانست بيايد و هر که مشغله‌ای داشت شادی‌اش را با تبريک تلفنی يا ايميلی يا کفتری ابراز کند.يا عروس و داماد بروند ماه‌عسل و بيايند سر خانه و زندگی‌شان.سنتهايمان دست و پاگير شده و ما در تار اين توهمات قومی و دينی مانده‌ايم.امروز مراسم چهلم يکی از فاميلهای دوستم بود.خدا بيامرزد هر که را که عزرائيل جانش را گرفته،اين همه آدم را جمع کنيم  از اين خانه به آن خانه و از مسجد به گورستان و از تالار به سالن و چه و چه، که چه بشود!بيچاره صاحب‌عزا عوض تسکين آلام و دردهايش بايد دنبال برنج و خورشت و سالاد و ماست باشد تا ميهمان آزرده‌خاطر نشود که چرا برنجم کم بود و خورشتم سرد!....تاب دارد قصه ما ...خسته شدم.همين قدر بس است. اين هم متن کارت دعوت عروسی‌مان/
آسمان مال شما،آفتاب سهم شما،نغمه داوودی و نسيم شبهای ايرانی نصيب شما.مهربانی را با زمزمه شعر حافظ شيرازی ارزانی ما کنيد:
    می خوريم و ملامت کشيم و خوش باشيم....که در طريقت ما کافری‌ست رنجيدن
                                                                                             تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤