همين

 پای چپ را می کوبد زمين و دست دراز ميکند بالای سرش به نشانه سلام.بازار گرمی کردن را در همين ميداند و سفيداب دختری را که از کنارش ميگذرد ليس ميزند مثل سگ.تمام حواسش به جماعتی است که موج می خورند در لابلای گروهی زن در کنار پياده‌رو.اينها را ميگذارد کنار و به فکر فرو ميرود.املای قزاق از يادش رفته است و روی تابلوی کنار ميدان مينويسد:غذاغ...مرد با پای لنگش ميدود وسط ميدان و ميخورد زمين.تا بجنبد آدمها دوره‌اش کرده‌اند و لنگه کفش می‌کوبند توی سرش.هوا گر ميگيرد و آفتاب سر ميکشد طرف ميدان شهر.شهر نيست.همه جا روستاست با گوسفندی در حال چرا و گاوی ماغ سر داده در سراشيبی دره انگور.تمام.تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤