گوش ماهی عاشيق

darya

من اينجام،بغل گوش دريا،کنار آب و هوای نم و بارونی شمال ايران.دراز کشيده‌ام روی مخمل سبزه‌های سبز لاهيجان و به آينده‌ای آرزو ميبرم که باهامه..سبزی اينجا مسحور کننده است، روياييه و خيال انگيز. هميشه به نيمای يوش حسد میبرم که عجب جايی شعر ميزاييد!...اينجا آسمون ابريه و گاه گاهی يه ريزه گيس طلا از اون بالا ميافته رو پيشونی زمين و...مثل طره ی طلای عاشق...!دل رو ميبره تا آسمون تا پيش خدا.من اينجام بغل گوش دريا و هيچ هم دوست ندارم که گوش ماهی داشته باشم.من آزادم .آزاد از چهارچوبه دنيای وابسته به بلاهت. اينجا من با دريا هم آغوش شده‌ام و وسعت لطيف و زيباش تا ته دلم سر میکشه..من بلند میشم و تو رو میبينم که دست آفتاب رو گرفتی و پا کشون ميريد لب دريا،من هم ميام اما سر کشون و مواج..مثل خود دريا که آبيه و آرمانی..من منم آشق ...عاشق ... عاشيق... !    تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤