قصه گرگ ناقلا...

   آفتاب امروز دنبال بابا اومده بود تا باهاش بره خريد عيدی و خريد سال نوآقا گرگه و هزار تا از اين چيز ها.رفتن ماهی قرمز خريدن و يه شاخه هميشه باهار و يه کاسه سنجد و يه ريزه سبزه از کنار بالغلو کندن و اومدن خونه. نشستن پشت سر محبوبه خانوم حرف زدن و ور زدن و غيبت کردن. اونقده از اين و اون گفتن که شب شد . آفتاب دامنشو ور چيد و رفت سراغ مهتاب، تا يه کمی خواب بريزه توی چشاش و سر بذاره رو نازبالش و خواب ببينه که صب شده و از خورشيد خانوم خبری نيست.مامان گفت:عزيز آقا برو نون سنگک بخر و بيار صب نشده ناشتا کنيم. بابا رفت سر کوچه نون بگيره سگه گازش گرفت و در رفت. بابايی ناله کنون اومد پيش حکيم ، گفت گرگه گازم گرفته..دکتره دوای اسهال داد بهش تا ديگه هيچوقت دروغ نگه.بابايی زمين خورد و ديگه بلن نشد...قصه ما بسر رسيد.کلاغه به خونش نرسيد....                 تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳