افسانه های قلابی

...نه عزای‌مان عزاستی نه شادی‌مان شادی.دايره خرافات‌مان گسترده ومحدوده مناجات‌مان گسسته.نذورات و احسان گزينشی و آداب انسانی گريخته از برمان.شهر در هم ريخته و شب در هياهوی طبل و سنج آزرده.کسان در پناه علم و کتل خوابيده و دست‌ها بر ضريح قلابی آويخته.دردها را درمان می خواهند از کهنه‌پارچه‌های آميخته به روغن و آب قرآن... و انحرافات از سر و گوش مان بالا می روند.ساحل ايمان در طوفان خرفتی و کلفتی در نورديده وسالک عاشق از ماندن در ديار پريشانی پشيمان. شهرت شهرمان به عزاداری ابی عبدالله افسانه‌ای نوين را مانسته و اسطوره ايمان مان در جبين جبن و وهن ور شکسته. قمه ها آويزان از جهل مذهبی‌مان و زنجيرها کوبيده بر پشت نادانی‌مان.مردم در وهن عزا يکصدا و پشتيبان هم.اين به سويی می رود و آن به سويی،يا در تلاطم نگاه‌های شهوانی گرفتار يا در فقدان ايمان و مهربانی سر در گريبان.پيران وامانده از بدعت‌های جديد و برنايان در هيبت نوآوری‌های مداحان غوطه‌ور.نوحه‌خوانان مقلد ترانه‌های ترکيه‌ای و دستها به تقليد غربيان در هوا.روز به روز بر عمق حمق مان افزوده و از ارتفاع ايمان مان کاسته می شود و ما در اردبيل مفتخريم به ديوانه‌گی و عاشقی اهل‌بيت با اعمالی دون شان انسانی.

                                                                                             تا بعد

 

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳