من باهارم تو هم باهار

من باهارم تو زمين /  من زمينم تو درخت / من درختم تو زمين / من زمينم تو باهار / ناز انگشتای بارون تو باغم ميکنه / ميون جنگلا طاقم ميکنه ....  شاملوی آيينه  

نوروز نو مبارک...زنده باشيد ... تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳

عيدتون مبارک...همين!

                                                                                                                                        عيد است .همه در بدر دنبال خريد و سفر های پر تعداد درون شهری این هم از این اداها خسته شده!و مبادلات پر و پيمان کالا و حجم گسترده انفجارهای ترقه ای و غير آن هستند و من از اين وضع اصلا خوشم نمياد.از اول هم از اين جور سر بسری ها خوشم نمی اومد. آخرش که چي؟ دو روز اينور و آنور رفتن و احترامات الکی خرج کردن و خجالت کشيدن و خوردن تا ته و / امسال و چند سالی هست که نمی شود بخاطر گرونی خورد/جانماز آبکشيدن و اه اه اه...مثلا که چه؟ تعطيلاتمان را بيخودی کنج خونه موندن و آجيل و ميوه کيلويی فلان قيمت خريدن و خوراندن به مهمون و بعدش هم خوردن همون مقدار يا بيشتر در ميهمانی بعدی که اصولا عوض در آمدن است تا صله رحم و تجديد ديدار و احترامات فائقه...و کوچولوها را از ديدن کارتون و فيلم و تفريح منعيدن..! نه شاديمان شادی ست و نه عزايمان عزا...اين همه روز را عاطل و باطل می شويم و آخرش چه/آخرش چه؟!!! من که ميرم شمال خوش بگذرونم چند روزی و از دست ديد و بازديد عيد و روبوسی < وای!> و صد سال به از اين سالها و ختم کدورتها و چه و چه دور باشم...لا اقل نه منت کسی را می کشم نه مزاحم استراحت ۱۳ روزه کسی ميشم.اصلا اين سال تحويل به چه درد ميخوره؟؟؟ البته نه که از رسوم و سنن و آداب و فولکلور و داشته‌های بومی و ملی بدم بياد . نه. من فقط از دورويی و دودره بازیهای       اينجوری که معلول چنين مراسماتی بشه خوشم نمياد...شما چی ميگيد..موافقين؟                                                                                                                                        

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

بازی شرقی

گاه گاهی/ خاطری آزرده /و نسيم سحری که به آغوش فرداهای دور /می گلاويزد با شيطان/که چنان بازدهی داشته است اين هيجان شرقی/که تلاوت کردند آيه هايی از جنس هبوط/من / توانايی هام/ونسيم سحری/شهر/در غباری فرو رفته است/ابدی/يا ازلی/يا که درويش به جان من و تو/ دعا کرده است /فوت کرده است/مست کرده است....های بيداد نسيم/های فرياد رهی...تا شب بازی ِشرقی بدرود...تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳

هوايی شدن در زير چترهای مجازی

 

 

 

هوای اينترنت همه را هوايی می کند...!!!

 

مطلب پايينی را هم بخوانيد به اضافه اينکه آيدين فرنگی هم بعد از سالها از تهرون اومد اردبيل و ديگه واسه خودش مردی شده که نگو و نپرس. داستان آيدين را فردا می نويسم...    تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

هاشمی رفسنجانی

 سال ۷۶ ـ صبح،ساعت ۳۰/۹ ـ صندوق سيار ۱۱۰ـ تهران

مقام رهبری پس از انداختن برگ رای خود به صندوق در گفتگو با خبرنگار سيما/آن خبرنگار از قرار معلوم پس از اتمام ماموريت خبری در نيويورک مقيم شده است!/ گفتند که هيچکس برای من آقای رفسنجانی نمی شود..با اين حساب می شود گفت که بهترين گزينه برای رياست جمهوری در اين برهه بحرانی کسی نيست جز رفسنجانی....اين تحليل نيست ، بلکه يک حقيقت است.شايد هم بخشی از حقيقت را با خود حمل می کند...ايران آبستن تحولاتی شگرف خواهد بود،ما هنوز منتظر هستيم....                                               تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

قصه گرگ ناقلا...

   آفتاب امروز دنبال بابا اومده بود تا باهاش بره خريد عيدی و خريد سال نوآقا گرگه و هزار تا از اين چيز ها.رفتن ماهی قرمز خريدن و يه شاخه هميشه باهار و يه کاسه سنجد و يه ريزه سبزه از کنار بالغلو کندن و اومدن خونه. نشستن پشت سر محبوبه خانوم حرف زدن و ور زدن و غيبت کردن. اونقده از اين و اون گفتن که شب شد . آفتاب دامنشو ور چيد و رفت سراغ مهتاب، تا يه کمی خواب بريزه توی چشاش و سر بذاره رو نازبالش و خواب ببينه که صب شده و از خورشيد خانوم خبری نيست.مامان گفت:عزيز آقا برو نون سنگک بخر و بيار صب نشده ناشتا کنيم. بابا رفت سر کوچه نون بگيره سگه گازش گرفت و در رفت. بابايی ناله کنون اومد پيش حکيم ، گفت گرگه گازم گرفته..دکتره دوای اسهال داد بهش تا ديگه هيچوقت دروغ نگه.بابايی زمين خورد و ديگه بلن نشد...قصه ما بسر رسيد.کلاغه به خونش نرسيد....                 تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳

بهم ميگه زوده ،عجله کار شيطونه...

من زنجان هستم،با آيدين فرنگی.من زنجان درس می خونم و آيدين هم برای ديدن دوستای اينترنتيش و ايضا شهر زنگان اومده زنجان.البته دوستای اينترنتيش همه پسرن و هيچ دخمری باهاش دوست نيست.زنجان شهر خوبيه. من سه ساله که اينجام و با بر وبچه های تئاتری و روزنامه نگار و سياسی زنجان دوستی و رابطه خيلی نزديکی دارم.آخه من دانشگاه ،علوم سياسی می خونم و نمايش نامه می نويسم و کار روز نامه نگاری می کنم.آيدين هم مثل منه با اين تفاوت که اون از تئاتر چند وقتيه که خوشش اومده و رشته دانشگاهيش هم برق و قدرته... ما توی راه که می اومديم شاهد دموکراسی روستايی و شهرنشينی دهاتی بوديم. با همه گوشت و پوست و روحمون احساس کردیم که هنوز تا مقصد رويايی آزادی و دوست داشتن راه طولانی در پيش داريم. آدم بعضی وقتها چيز هايی ميبينه که خيلی روش تاثير می گذاره. مثلا من خيلی وقته که برای دموکراسی و آزادی و از اين جور چيزها فعاليت می کنم اما گاهی اوقات با واقعياتی روبرو ميشم که بهم ميگه : نه ، هنوز زوده...عجله نکن....تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳

داوود غفارزادگان

داوود غفارزادگانداوود غفارزادگان ، داستان نويس ايرانی و اهل اردبيل است. ساكن تهران و ناآشنا در شهر زادگاهش.شايد بيشتر از ده ـ پانزده نفر ندانند كه او چه كتاب‌هايی نوشته است و چه جايگاهی در ادبيات داستانی ايران دارد. گرچه خود او هم چندان تمايلی به اينگونه كار ها ندارد. در پناه آرامش طوفانی‌اش كاغذ‌هايی به دست ناشر می سپارد كه بعد از چاپ همه‌شان بحث برانگيز می شوند و خواندني.مثل ما سه نفر هستيم يا فال خون يا راز قتل آقا مير يا ۸ پهلوان پير و ۷ پسر جوان يا هزار‌پا يا پرواز درنا‌ها يا سنگ‌اندازان غار كبود يا زخمه يا هوايی ديگر يا دختران دلريز يا كتاب های ديگرش كه ۷۰ را می زنند آنورتر...                       تا بعد

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

افسانه های قلابی

...نه عزای‌مان عزاستی نه شادی‌مان شادی.دايره خرافات‌مان گسترده ومحدوده مناجات‌مان گسسته.نذورات و احسان گزينشی و آداب انسانی گريخته از برمان.شهر در هم ريخته و شب در هياهوی طبل و سنج آزرده.کسان در پناه علم و کتل خوابيده و دست‌ها بر ضريح قلابی آويخته.دردها را درمان می خواهند از کهنه‌پارچه‌های آميخته به روغن و آب قرآن... و انحرافات از سر و گوش مان بالا می روند.ساحل ايمان در طوفان خرفتی و کلفتی در نورديده وسالک عاشق از ماندن در ديار پريشانی پشيمان. شهرت شهرمان به عزاداری ابی عبدالله افسانه‌ای نوين را مانسته و اسطوره ايمان مان در جبين جبن و وهن ور شکسته. قمه ها آويزان از جهل مذهبی‌مان و زنجيرها کوبيده بر پشت نادانی‌مان.مردم در وهن عزا يکصدا و پشتيبان هم.اين به سويی می رود و آن به سويی،يا در تلاطم نگاه‌های شهوانی گرفتار يا در فقدان ايمان و مهربانی سر در گريبان.پيران وامانده از بدعت‌های جديد و برنايان در هيبت نوآوری‌های مداحان غوطه‌ور.نوحه‌خوانان مقلد ترانه‌های ترکيه‌ای و دستها به تقليد غربيان در هوا.روز به روز بر عمق حمق مان افزوده و از ارتفاع ايمان مان کاسته می شود و ما در اردبيل مفتخريم به ديوانه‌گی و عاشقی اهل‌بيت با اعمالی دون شان انسانی.

                                                                                             تا بعد

 

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳

دست هامان بر فراز آسمان...

یا ثار الله

 

 

 

 

  
نویسنده : محمد باقر نباتی مقدم ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳